!سلطنت طلب یا سانسور طلب. مساله این است

سالهاست که سلطنت طلب‌ها و جان نثاران بی‌ چون و چرایِ شاه و شاه زاده‌ها به سانسور در جامعه می‌پردازند، چه در زمان قدیم که با چوب و چماق و نیرو‌های امنیتی به صورت فیزیکی‌ افراد و عقأید را حذف و سانسور میکردند و چه حالا که سعی‌ در سانسور مطالب انتقادی  دارند، اما این اقلیتِ جامعه ما باید بداند که سانسور عقیده و نظر مخالف کاری عبث و بی‌ فایده است در قرن ۲۱ امّ دیگر خورشید پشت ابر باقی‌ نمی‌ماند حتا رژیم خون خوار حالِ حاضر نیز با آن همه امکانات و سیستم‌های امنیتی و فیلتر کردن اینترنت و ملی‌ کردن رادیو و تلویزیون نتوانست افکار و واقعیت‌ها رو سانسور و انکار کنه چه رسد به عده‌ای قلیلی که با منفی‌‌های گروهی، تهمت زدن ، انتشار اکاذیب و تحریف تاریخ سعی‌ در سانسور و فریبه مردم را دارند. مگر به غیر از این است که سانسور تنها ابزار نظام‌های سلطه می‌باشد، به تاریخ و جهان نگاهی‌ کنیم، ایران قبل از انقلاب زیر خفقان آزادی بیان سیاسی و عقیدتی‌ به جای رسید که انقلاب ۵۷ ثمری این گونه تحت فشار قرار دادن و سانسور شد، حال نیز بعد از انقلاب دچار چنین مشکلی‌ هستیم جالب تر از همه گروهی که ادعایی آزادی باید دارد و خواهان آزادی ایران از دست رژم کنونی‌ هست این سانسور‌های گروهی را رهبری می‌کند و سعی‌ در مقدس سازی شاهزاده دارند، و اجازهٔ  کوچک‌ترین انتقاد از نظام سلطنتی را از دیگران سلب می‌کند این در حالیست که این گروه با هر چه بیشتر سانسور کردن مطالب و لینک‌های انتقادی بیشتر روی واقعی‌ خود را نشان میدهد و روز به روز برای ما بیشتر واضح میشود که این فریاد‌ها ، فریاد‌های آزادی خواهی‌ نیست بلکه این افراد خود با آزادی دشمن بود و فقط دنبال منافع از دست رفته‌ای خود در زمان قبل از انقلاب میباشند و اگر روزی توان و قدرتش را داشته باشند جامعه را در سانسور و خفقان  نگاه خواهند داشت، با امید به حذف کامل سانسور و احترام به عقاید دیگران خارج از توهین و تمسخر عقاید  مختلف بخشی از مطالبی که توسط سلطنت طلب‌ها سانسور و فیلتر شده را پایین مطلب میگذارم

Advertisements
This entry was posted in Uncategorized and tagged . Bookmark the permalink.

5 Responses to !سلطنت طلب یا سانسور طلب. مساله این است

  1. parsi says:

    خاک بر سر تو تودهی – نفتی‌ که هنوز در سنگر ۵۰ – ۴۰ سال پیش درجا میزانی‌ و هنوز نفهمیدهی دنیای اجتماعی و سیاسی چیز. تو خودت هم مزدور این حکومت جهلو جنون و فساد هستی‌ مثل تمام همون مزدورهای انقلابی که پاس از انقلابب دست همین آخوندا یکی‌ پس از دیگری سربه نیست شدند. حالا تو بیا دوباره گیر بعده به شاه و شاهزاده بابا خجالت هم خوب چیزی هست، حالا نه شاهی هست نه شاهزاده که سانسور کنند. نسل جوان امروز ایران از این چیز‌های تکراری گذشته و در آینده آزاد ایران حتّی تو هم میتوانی این سوپ گندیدیت را بپزی و خودت بخوری.

    یزدان نگهدار ایران و ایرانی‌ بعد

  2. Pingback: لیست تعدادی از لینک هایی که توسط سلطنت طلبان و طرفداران رضا پهلوی در سایت بالاترين فیلتر ، حذف یا مورد حمله واقع شده اند « Mehreganesabz's Blog

  3. Pingback: لیست تعدادی از لینک هایی که توسط سلطنت طلبان و طرفداران رضا پهلوی در سایت بالاترين فیلتر ، حذف یا مورد حمله واقع شده اند « Mehreganesabz's Blog

  4. Pingback: لیست تعدادی از لینک هایی که توسط سلطنت طلبان و طرفداران رضا پهلوی در سایت بالاترين فیلتر ، حذف یا مورد حمله واقع شده اند « Aleborzma's Blog

  5. koohestani says:

    قربان آباد
    مدتی این داستان تأخیر شد – مهلتی باید تا ماست شیر شد
    هر که خوانَد این نامه پر سوز را – ببیند شرح حال مردم امروز را
    تواریخ نیز جز وصف کردار نیست ـ در پیامش بُعد جای و حال نیست
    راوی فقط شرح حکایت میکند – مستمع خود درک و قضاوت میکند

    داستان در دهی بود دوردست – مردمش قومی بزرگ بود و تنگدست
    نعیمش مردکی قربان نام بود – مال اندوزی در پی کام بود
    ارث برده ملک و باغ از پدرش – رعیت را نموده بیچاره و در بدرش
    ز دانش و آزادی سخت خائف بود ـ ز خطرش بدکان ریا پُر واقف بود
    چو ز بزرگ و کوچک واهمه داشت ـ ز چوب و تشّر به دلها بیم کاشت
    گر کسی کرد نافرمانی ز امرش – به خشم امد و نهاد در بندش
    گفت نکنید مرا ز کوره بدَر – ورنه میکنم بپا چکمه های پدر
    مستشار گفت با تمسخر و خنده – این فعل و صفت نیست تو را زیبنده
    چو دیدی خشم مردم سر به سر – زود فرار کن به خارج بی درد سر
    پدرت را نام بود قربان قلچماق – خلق لرزان ز ترسش در دشت باغ
    او معیشت میکرد از باج سبیل – ملک میگرفت بضرب چوب و بیل
    چنین، ثروت ودولت بنیاد کرد ـ دلِ آیندگانش زخود شاد کرد
    بهتر که ببری ز یاد قلچماقی را ـ حاجی شده، باز کنی بقّالی را
    چو شوی متدین و ظاهر صلاح – چپاول کنی خلق را بدون سلاح

    حاج قربان شد و دیانت اغاز کرد ـ یک دکّان فروش روغن هم باز کرد
    عکسش داد زینت بشکه ها را – بدلخواه تائين میکرد او بها را
    گر شاکیی بُد زین کسب و حساب -میدادش فحش خارمادر به جواب
    پرسید فحاشیش از بهر چیست – این بی ادبیش را استاد کیست
    گفتند جدّش قربانقلیِ چاروادار بود – بیابانگردی بیسواد و خردار بود
    چوبدستش بود همچون گرز سام – فحشهاش شهره نزد خاص و عام
    این بفکر خویش نه فحاشی کند – راه و رسم نیاکان پاسداری کند

    حاج قربان جیبها پر پول ساخت ـ خلق آزُرد و دلها پر خون ساخت
    پنهان نمود سکه در زیر زمین – تا نیابد کس آگهی در سرزمین
    عاقبت مردم جمله بفریاد امدند – کار رها کرده به میدان امدند
    خروشید شب و روز مردم ده – که قربان برو ، حق ما پسده
    شنید خشم ملت و داستانش را – بترسید و لرزه فتاد دستانش را
    بخواند رائ زنان و مستشاران را – که تدبیری کنند بنجات ایشان را
    گفتند تو اطعام مساکین کن – دل رعيت را خالی از کین کن
    قنبر اشپز را گو تا فسنجان و پلو – حاضر کند برایشان،با کباب و چلو
    گفت اشپز و پخت و پز نمیخواهم ـ باطیارهٔ ز رستوران ماکسیم می ارم
    بخواند رجال و خوانین املاک را – زیاد برد خلق پژمرده در خاک را
    بیاورد رامشگران ز نزدیک و دور – تا نوازند و کنند شادی و سرور
    سیاه بازی وشبیه خوانی بر پا کرد – بابا کرم و رقص عربی هم اجرا کرد
    رجالِ میهمان نوشیدن و بلعیدند – بریش حاج قربان و ملتش خندیدند

    ان جشن و سرور پایان یافت – خشم مردم ده التیام نیافت
    همه فریاد کشان، گره به جبین ـ که قربان بروَد برون ز زمین
    اینبار وزیران و رأی زنان مکارش – نمودند حیله ائی دگر در کارش
    گفتند این ملایِ ده دعا گویِ تست ـ جیره خوار سفره ات بوده دُرُست
    انچه خواهی از دل و جان می کُند – خلق را برایت نرم و آرام می کند
    چو رعیتند خشمگین ، همه – میکنیم عوض چوپان را در رمه
    واعظ است و زبانِ عام میداند – نصیحتشان کرده براه میراند
    بده ملک و رعیت، بدست ملایِ پیر – سال دگر بیا و امانت را پس گیر
    اندیشه مکن ز حاصل و مخارج – عایدیت بیاید بحساب در خارج
    گفت نی ملا نباشد این را لایق – اوست در ده رزل ترین خلایق
    ز بهر پول میچسبد چون سریش – گیوه پاره و شپش دارد بریش
    گدائی کرده راه معاش خویش – هر زنی دیده کرده عیال خویش
    اخر پذیرفت رهنمود رندان را – زناچاری ترک نمود گلستان را
    گریست و با بقچه به طیاره شد ـ ترسید ز مردم وسویِ بیگانه شد

    چو ملا گرفت بدست زمامِ امور ـ ز یاد بُرد عدل و بنا نهاد زور
    او بست ملت را بچوب و فلک ـ مال اندوزی نمود با دوز و کلَک
    چو ز علم ودانش واهمه داشت ـ برواج جهل وخرافه همّت گماشت
    کهنه ریخت و شد شیکِ نو نوار – خر فروخت و شد مرسدس سوار
    خلق را هنوز نانِ خوردن نبود ـ ز ترسِ چوب و فلک نایِ گفتن نبود
    حاج قربان پیغام داد ملا را ـ چه کردی سهم و عایدیِ ما را
    بجایِ پول او را یک بیلاخ داد ـ امانت را حواله بر سر شاخ داد
    از ان بیلاخ حاج قربان بمرد ـ دق کرده در غربت جان سپرد

    از او ماند وارث بدنیا یکنفر ـ مردکی تنبل ، بی‌ عقل‌ و هنر
    نبُدش بجز عیش فکر دگر ـ از ان پدر بشاید چنین پسر
    این زمان رندان بفکر افتادند ـ تا حاج زاده را سر کار بگذارند
    تا عهد قدیم استوار نمایند ـ بزر و سیم،خود رستگار نمایند
    ساده لوح و طماعش یافتند ـ بهر بکار گیریش زود بشتافتند
    متملق وچاپلوس رفتند بدرش ـ چنان که مرسوم بود زمان پدرش
    الحق که پسر حاجی توئی ـ چاق و چله بهتر از باجی توئی
    در عالم برتر از فکر تو نیست ـ بگو که همطرا زِ تو کیست
    در اختر تست سالاری و مهی ـ در گوهرت پیدا خوبی و فربهی
    این ده ،ملکِ سزاوارِ تست ـ یادگارِ ان جدّ بزرگوار تست
    خلق نخواهد دگر ملا را ـ بجای پدر ، میطلبد شما را
    بشو رعیت را تو شبان و ولی ـ میکند شکر به کفن دزد اولی
    چون پدر اطعام مساکین کن ـ خلق را ز خویش بی کین کن
    بده ابگوشت ودوغ و بستنی ـ خوابشان کن با دروغ و گفتنی
    تسبیح بدست و عابد نما شو ـ مردم بفریب و فرمانروا شو
    حاج زاده خشنود ز ان سخن ـ کرد هوس میوه و باغات وطن
    ـ ادامه داردـ
    کوهستانی- Face book

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s